ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک پایان نامه ارشد قیمت سرور قیمت دوربین مداربسته قیمت مودم قیمت کابل شبکه قیمت گوشی موبایل قیمت لپ تاپ قیمت پرینتر قیمت تبلت قیمت دوربین مداربسته هایک ویژن قیمت دوربین مداربسته داهوا دانلود آهنگ جدید خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود آهنگ جدید استخدام همشهری خرید بک لینک خرید و فروش سگ آپارتمانی بک لینک مدرک طب سنتی
بستن تبلیغات [X]
مجازی - صفحه 61
مجازی
love city
نگو عزیزم

هي غريبه



رو كسي دست گذاشته اي كه همه ي دنياي من است

بي وجدان آنقدر راحت به او

نگو عزيزم

[ سه شنبه 8 دی 1394 ] [ 8:33 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
داستان عاشقنه

سلام من سینا هستم یه پسر جنوبی دوست ندارم هویتم مجهول بمونه

من یه پسر تقریبا پولدار جنوبی هستم حالا میخوام داستان زندگیمو براتون

بگم من پسری بودم فوق العاده مغرور چون بخاطر وضعیت اقتصادی که

داشتیم باعث شده بود بیش از حد مغرور بشم و از بچگی همینطور بار

اومده بودم مغرور و لجباز هیچوقت تو زندگیم فک نمی کردم عاشق بشم

چون اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم و اینا رو یه مشت خرافات میدونستم

فک میکردم اصلا عشق واقعی وجود نداره یه روز صبح زود از خواب پا شدم

و داشتم خودمو آماده میکردم برم دانشگاه که خواهرم گفت منو

برم که یه دختر خیلی توجهمو به خودش جلب کرد از دور

داشت میومد خیلی زیبا و ساده بود ماتش شده بودم نمیتونستم ازش

چشم بردارم خواهرم وارد مدرسه شده بود اون دختر داشت نزدیک و نزدیک

تر میشد و با هر قدمش منو بیشتر بیشتر مجذوب خودش میکرد یکم نزدیک

که شد فهمید دارم نگاش می کنم فورا سرشو انداخت پایین و سرعتشو

بیشتر کرد و وارد مدرسه شد فهمیدم هم مدرسه ای خواهرم هستش منم

دیگه نتونستم بیشتر بمونم دانشگامم خیلی دیر شده بود فورا خودمو

رسوندم دانشگاه و با یکم دروغ گفتن به استاد رفتم سر کلاس نشستم کلا

آدم ساکتی بودم واسه همین استاد زیاد بهم گیر نداد تو کلاس همش قیافه

اون دختر جلو چشمام بود ذهنمو بدجور به خودش گرفتار کرده بد از درس

اون روز هیچی نفهمیدم کلاس که تموم شد واسه کلاس بعدی از استاد

اجازه گرفتم و نرفتم سر کلاس و فورا رفتم دم مدرسه خواهرم به بهانه

اینکه رفته باشم دنبال خواهرم خواستم یه بار دیگه هم اون دختر رو

ببینم زنگ مدرسه که زده شد همه دخترا اومدن بیرون چشمم به خواهرم

افتاد یه بوق براش زدم از تعجب داشت شاخ در میاورد اومد سوار شد گفت

اینجا چیکار می کنی؟ گفتم اومدم دنبالت گفت خورشید از کدوم سمت

طلوع کرده داداشی گفتم تازه میخواد طلوع کنه همه بچه ها اومدن بیرون اما

من اون دختر رو ندیدم اومدم خونه اعصابم خورد بود اصلا نمیدونستم چیکار

کنم نه میتونستم بشینم نه میتونستم راه برم همش تو فکرش بودم شبش

به سختی خوابم برد خلاصه من تا نزدیک دو ماه هر روز خواهرمو به بهانه

دیدن اون دختر میبردم مدرسه اما ندیدمش دیگه خواهرم مشکوک شده بود

گفت عاشق شدی؟؟ گفتم چرا این سوالو رسیدی؟؟ گفت اخه چند هفته

ای هستش کلا عوض شدی؟؟ گفتم مگه هر کی عوض بشه عاشق شده

گفت به احتمال زیاد دیگه ادامش ندادم یه روز دیگه نای دلتنگی نداشتم بد

جور فکرم مشغولش بود به خواهرم جریانو گفتم گفت چه عجب بالاخره

یکی دل شما رو برد بد اخلاق خان جریانو براش توضیح دادم و گفتم حالا

میتونی برام پیداش کنی مشخصاتشو که دادم به خواهرم گفت سخته پیدا

کردنش اما سعی خودمو می کنم بالاخره یه داداش که بیشتر نداریم دیگه

من همه چی رو دادم دست خواهرم دو هفته گذشت هر بار که میومد خونه

گفت همچین دختری تو مدرسه ما نیست دیگه از خواهرم نا امید شده بودم

نمیدونستم چیکار کنم تو اردیبهشت ماه بود داشتم میرفتم دانشگاه رفتم

سر کلاس کلاس که تموم شد یه ساعت بعدش دوباره کلاس داشتم منم

رفتم تو بوفه دانشگاه تا یه ساعت بگذره از تو بوفه حیاط دانشگاه معلوم بود

تو حیاط چنتا اتوبوس بودن از دوستم پرسیدم گفتم اینا واسه چی اومدن

گفت هیچی بچه مدرسه ای هستن اومدن بازدید منم بیخیال شدم یهو

چشمم به پارچه ای افتاد روش اسم مدرسه خواهرمو نوشته بودن یه لحظه

جا خوردم با خودم گفتم نکنه اون دختر هم اومده باشه از بوفه زدم بیرون

بازدیدشون تموم شده بود داشتن میرفتن بیرون رفتم دم در ایستادم یکی

یکی داشتن میرفتن بیرون و منم زیر نظر گرفته بودمشون که یهو همون

دختر اومد وای کاش بودین اون لحظه چه حالی داشتم میخواستم

بمیرم اینور رو نگاه کردم دیدم خواهرم داره میاد صداش کردم اومد یکم

مسخره بازی در آورد گفتم الان وقت مسخره بازی نیست همون دختری که

چند ماه دنبالشم اونجاست گفت کجاست وقتی نشونش دادم گفت این؟؟

گفتم آره مگه چی شده؟؟ که معلمشون صداش کرد و گفت هیچی گفتم

دیگه خودت میدونی چیکار کنی؟؟ هیچی نگفت . رفت از خوشحالی داشتم

پر در میاوردم انگار دنیا رو بهم داده بودن اون روز کلاس تموم شد رفتم

خونه بی تاب دیدن خواهرم بودم رفتم دیدم نیست رفتم تو اتاقش دیدم

خوابیده رفتم رو سرش بلند صداش کردم از خواب پرید گفت چیه چیکار

داری؟؟ گفتم پاشو چنتا سوال میپرسم جواب بده بعد بگیر بخواب گفت حتما

در مورد زهرا گفتم اسمش زهراست گفت آره گفتم بگو ببینم چه جور

دختری هستش گفت دادشی تو تو عمرت عاشق نشدی یه بار عاشق

شدی اونم عاشق دختری شدی که به هیچ وجه به خونواده ما نمیخوره اونا

وضع اقتصادیشون خیلی بده گفتم کاری به ایناش نداشته باش از لحاظ

اخلاقی چطوره گفت نمیخوام بهت دروغ بگم راستش از لحاظ اخلا قی

خیلی خوبه خیلی مودب و متین هستش گفتم رابطش با تو چطوره گفت در

حد سلام علیک ولی با دوستم خیلی صمیمیه گفتم میتونی یه کاری بکنی

چند دقیقه باهاش صحبت کنم گفت عمرا من چطور اجازه میدم با همچین

دختری رابطه داشته باشی اون اصلا در حد ما نیست خواهرم از خودمم

لجباز تر بود فهمیدم اینکار غیر ممکنه از یه راه دیگه وارد شدم گفتم

وضعشون خیلی بده؟/ گفت آره خیلی گفتم من باور نمی کنم تا به چشم

خودم نبینم گفت باشه کاری نداره الان به دوستم زنگ میزنم آدرس میگیرم

میریم میبینیم منم همینو میخواستم زنگ زد آدرس گرفت بعد نیم ساعت

رفتیم سمت محله رفتیم تو کوچشون راس میگفت خواهرم وضع خونشون

زیاد جالب نبود گفت دیدی ؟؟ داداش خان من بهت گفتم وضع اقتصادیشون

خوب نیست حالا دیگه برگردیم خونه و تو هم این دختر رو فراموش کن

چیزی نگفتم خواهرمو رسوندم خونه و بعدش رفتم باشگاه باشگاهم که

تموم شد نزدیکای غروب بود با ماشین رفتم سمت محلشون به کوچشون

که رسیدم پیچیدم تو کوچشون وارد کوچه شدم به پنجره شون نگاه کردم

خونشون یه پنجره به سمت کوچه داشت دیدم جلو پنجره هستش شیشه

رو دادم پایین یکم نگاش کردم فورا پنجره رو بست و رفت داخل خونه

فهمیدم کار سختی پیش رو دارم از اون روز هر روز میرفتم یه خیابون جلو تر

خونشون که وقتی از مدرسه اومد بلکه بتونم باهاش حرف بزنم چند بار

اومد از کنارم رد شد اما میترسیدم و دلهره داشتم یه بار ماشینو نبردم با

تاکسی رفتم سمت همون خیابان سر خیابان ایستادم دیدم از دور داره میاد

همش تو دلم به خودم میگفتم خودتو کنترل کن نزدیکم که شد گفتم زهرا

خانوم چند لحظه صبر کنین یه کار کوچولو باهاتون دارم دیدم محل نذاشت

رفت منم دنبالش رفتم و هی صداش میکردم ظهر بود کسی تو خیابون نبود

اما زهرا باز محل نمیذاشت منم یه قدم پشت سرش راه میرفتم گفتم باشه

هیچی نگو من خودم حرفامو میزنم کر که نیستی میشنوی دیگه گفتم

راستش من به شما خیلی علاقه دارم خیلی دوستون دارم محاله از فکرو

ذهنم برین بیرن برگشت گفت مزاحم نشو به داداشم میگم بلایی سرت

بیاره که خودت ندونی از کجا خوردی گفتم منو از چی میترسونی من از

هیچی نمیترسم گفتم میخوای بیشتر با هم آشنا بشیم گفت خیلی بی

شعوری و سرعتشو زیاد کردم منم گفتم ناراحت نشو منظور بدی نداشتم

اگه میخوای تا بیام با خونوادت حرف بزنم ساکت شد گفتم پس اینطوره

باشه من فردا میام با مامانت حرف میزنم یهو گفت وای داداشم گفت اگه

میخوای زنده بمونی زود فرار کن گفتم من نمیترسم گفت تو رو خدا برو

همینجور وایساده بودم که داداشش اومد نزدیک تر گفت زهرا مزاحمت شده

سرشو انداخت پایین داداشش اومد منو بزنه گفتم یه لحظه صبر کن من آدم

ولگرد یا بی ادبی نیستم راستش من از خواهرت خوشم اومده الانم اومدم

فقط نظرشو بپرسم که خودش راضی هستش با من ازدواج کنه بعدش

مزاحم خونوادش بشم که اول خود شما خدمتم رسیدین که یهو نفهمیدم

چی شد یه مشت خورد تو بینیم افتادم زمین با لگد تا میتونست منو زد هیچ

کاری نکردم خواستم دق دلیشو خالی کنه اینقد زد که خسته شد گفت

دیگه مزاحم نشی و این طرفا نبینمت اگه ببینمت جات تو قبرستونه بلند

شدم و سرمو انداختم پایین و برگشتم خونه چیزی نگفتم اومدم خونه

مامانم گفت چی شده گفتم هیچی دعوا کردم دستم خیلی درد میکرد رفتم

بیمارستان دیدم شکسته شده دستمو گچ گرفتم و اومدم خونه تا دو روز

مامانم اجازه نداد برم بیرون شده بود پرستارم منم بعد از دو روز زدم بیرون و

رفتم خونه زهرا زنگ درشون رو زدم یه خانوم در رو باز کرد گفت بفرمایین

کاری دارین؟؟ گفتم اگه اجازه هست بیام داخل کارمو بگم که یهو یه آقایی

اومد دم در با خودم گفتم حتما پدرش هستش گفت بیا داخل خیلی

محترمانه فهمیدم خونواده خوبی هستن رفتم داخل خونه نشستم خونشون

قدیمی بود اما خب خونواده مهربونی به نظر میرسیدن که همون خانمی که

در رو باز کرد واسمون چایی آورد چایی رو خوردم گفتم ببخشید شما پدر

زهرا خانم هستین گفت آره من پدرشم و اونم مادرشه فهمیدم جز پدر و

مادرش کسی داخل خونه نیست به پدرش گفتم راستش پدر جان من نه

پسر ولگردی هستم نه پسر بی ادبی هستم من چند وقت پیش خواهرمو

بردم مدرسه دم در مدرسه دخترتون رو دیدم و به دلم نشست چند روز

پیش اومدم از خودشون نظرشون رو در مورد خودم بپرسم که پسرتون منو

دید و این بلا رو سرم آورد شاید کارم اشتباه بوده الانم سزا شو دیدم

راستش من به دختر تون خیلی علاقه دارم و نمیتونم فراموشش گفتم گفتم

اگه شما راضی باشین بیام خواستگاری دخترتون پدرش در مورد وضع مالی

و شغل چنتا سوال ازم پرسید منم جواب دادام بعدش گفت اشکال نداره در

خدمتتونیم هر وقت با خونوادتون تشریف آوردین قدمتون رو چشم اخلاق

پدرش خیلی به دلم نشست گفتم پس لطف کنین شماره خونتون رو بهم

بدین که بهتون اطلاع بدم شماره رو گرفتم و اومدم بیرون ازشون

خداحافظی کردم به سر کوچشون که رسیدم دیدم زهرا داره میاد از کنارش

رد شدم سلام کردم سرشو انداخت پایین و رفت تا خونه پیاده اومدم همش

با خودم فک میکردم چطور به پدر و مادرم بگم چطوری راضیشون کنم آخه

اونا همش می گفتن زن من باید وضع خونوادشون بد نباشه رسیدم خونه

نهار خوردم و رفتم تو اتاقم دو سه ساعتی خوابیدم بلند شدم رفتم حمام

یه دوش گرفتم و رفتم پارک همش فک میکردم چطور به بابا مامانم بگه

شبش هم اصلا خوابم نبرد و تا صبح فک میکردم تصمیم گرفتم سر صبحانه

به مامانم بگم یکم دیر بلند شدم اومدم پایین دیدم بابا رفته سر کار و

خواهرمم مدرسه هستش مامانم تو آشپز خونه بود رفتم پیشش یکم مقدمه

چینی کردم و گفتم مامان اگه من بخوام با یه دختر که وضع اقتصادیشوون

زیاد خوب نباشه از دواج کنم اجازه میدین گفت اصلا فکرشم نکن زن تو باید

در حد خودمون باشه گفتم آخه چرا مهم دل منه دیگه فرقی نداره فقیر یا

ثروتمند گفت تو بچه ای چیزی نمی فهمی گفتم مامان من یه دختر رو

دوس دارم وضع اقتصادیشوون زیاد خوب نیس اما دوسش دارم و میخوام

باهاش ازدواج کنم با پدر مادرشم حرف زدم و اجازه دادن بریم خواستگاری

گفت تو چه غلطی کردی؟؟ این اراجیفو دیگه تکرار نکنی خوابشم ببینی

بیایم خواستگاری اون دختر گفتم خب اگه نیاین پسرتونو از دست میدین

گفت خوابشو ببینی بیاییم خواستگاری از آشپز خانه رفت بیرون منم رفتم تو

حیاط نشستم ظهر بابام اومد خواهرمم بود سر میز جریانو به بابام گفتم و

گفتم اگه نیایین خودمو می کشم بابام یه سیلی خوابوند زیر گوشم و گفت

از این غلط ها تکرار نشه نزدیک دو هفته گذشت هر کاری کردم راضی

نشدن یه روز زود از خواب پا شدم اومدم سر میز صبحانه بابا و مامانم بودن

گفتم تا شب مهلت دارین پیشنهادمو قبول کنین و گرنه فردا من زنده نیستم

باز بابام یکی خابوند زیر گوشم منم گفتم خب من شام میام سر میز و ازتون

باز میپرسم خداکنه باز جوابتون منفی باشه اون وقت میفهمین من فردا زنده

ام یا نه از آشپز خونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم تا نزدیکای شام از اتاق

نیومدم بیرون هر چند وقت یه بار مامانم یه سر میزد که ببینه زنده ام یا نه

خلاصه خواهرم اومد دنبالم واسه صرف شام منم رفتم سر میز گفتم چی

شد تصمیمتون چیه بابام گفت الان میگم صد سال دیگه ام میگ جوابمون

منفی هستش اینو بکن تو مغزت گفتم پس حرف آخرتون همینه گفتم خودمو

میکشم بابام گفت بکش یه کارد رو میز بود اینقد عصبی بودم کارد رو

برداشتم و محکم کشیدم رو رگ دستم یهو دستم شروع کرد به خون

ریختن دیگه نفهمیدم چی شد بی هوش شدم وقتی به هوش اومدم دیدم

تو بیمارستانم بابام کنارمه و چند قدم اون طرف تر مامانم داره گریه می کنه

گفتم چرا منو آوردین اینجا چرا نذاشتین بمیرم من بدون اون دختر زنده

نیستم حالا صد بار اگه منو ببرین خونه باز خودمو میکشم دیدین که ترسی

از مرگ ندارم یهو مامانم بلند شد گفت چشم میایم خواستگاری که بابام

گفت چی چیو خواستگاری محاله؟؟ که مامانم سرش داد کشید گفت

میخوای یه دونه پسرت رو از دست بدی اشکال نداره یه خونه جداگونه براش

میگیریم و بره اونجا زندگی کنه با اون دختر بابام دید مامانم عصبیه چیزی

نگفت اومدیم خونه تو ماشین قرار بر این شد بریم خواستگاری و اگه

جوابشون مثبت بود یه خونه برام بگیرن منم تو شرکت بابام استخدام بشم و

هر چند وقت یه بار یه سر به خونه مامان بابام بزنیم اومدیم خونه فرداش

شماره خونه زهرا رو گذاشتم جلو مامانم گفتم این شمارش هستش تماس

بگیر برای فردا شب شماره رو برداشت زنگ زد خونشون مامانش گوشی رو

برداشت خلاصه قرار رو گذاشت برای فردا شب منم زدم بیرون مو هامو

کوتاه کردم یه کت شلوار گرفتم حسابی به خودم رسیدم شب خوب

خوابیدم فرداش بلند شدم رفتم دانشگاه حدود دو هفته ای بود دانشگاه

نمیرفتم بهانه شکستن دستو بریدن رگ و دعوا رو اوردم و اجازه دادن برم

سر کلاس کلاس تموم شد از کلاس مستقیم رفتم آرایشگاه مو هامو حالت

دادمو یه دسته گل خریدم اومدم خونه شام خوردیم همه حاضر بودن اما

خشم تو نگاه بابام فریاد میزد خلاصه رفتیم خونشون اونشب گفتن پسر و

دختر با هم حرف بزنن رفتیم تو یه اتاق شروع کردیم به حرف زدن زهرا گفت

راستش من مشکلی با خودتون ندارم مشکل من اختلاف طبقاتیه که وجود

داره و حل شدنی نیست و این باعث میشه من جوابم منفی باشه منم قول

و قرار هایی رو که با ماما بابام گذاشته بودم رو بهش گفتم و جای بریده

شدن رگمو بخاطرش بهش نشون دادم حرفامون تموم شد اونشب به خوبی

تموم شد و قرار شد جواب بدن دو هفته بعدش زهرا کنکور داشت خواهرم

گفت زهرا به دوستش که دوست خواهرم هستش گفته بعد از کنکور جواب

میدن منم نشستم امتحانای دانشگاهمو دادم دو روز بعد از کنکور زهرا

امتحانای منم تموم شد از خونه تکون نمیخوردم مبادا زنگ بزنن و خونه

نباشیم خلاصه بعد از سه روز زنگ زدن و مامانش به مامانم گفت جوابشون

مثبته از خوشحالی همشش بالا پایین میپریدم فرادش رفتیم آزمایش دادایم

و همه چی خوب بود و. قرار شد دو هفته بعد نامزدی کنیم یه تالار به انتخاب

زهرا گرفتیم و مراسم نامزدیمونو بر گذار کردیم از اون روز به بعد منو زهرا هر

روز با هم بودیم هر بار به داداشش میرسیدم می گفتم میخوای بیا بزن.

زهرا رو از اون ظاهر ساده بیرون آوردم و یه ظاهر شیک براش ساختم چقد

خوشکل شده بود اینقد با هم بودیم و به هم عادت کرده بودیم که اگه

همدیگه رو نمی دیدیم آرومو قرار نداشتیم جواب کنکور اومد رفتم جوابشو

گرفتم رتبش خوب بود از خواهر خودم خوب تر بود منم همش طعنه اش رو

به خواهرم میزدم تعیین رشته کرد و بعد از یکماه جوابش اومد یکی از شهر

های شمال قبول شده بود منم گفتم عروسی می کنیم و میریم اونجا خونه

میگیریم بابام یکم اخلاقش خوب تر شده بود گفت باشه برین اونجا من

خودم حقوقتو ماهیانه میریزم به حسابت و هروقت درسش تموم شد

برگشتین شهر خودمون تو شرکت استخدامت می کنم دیگه از خدا هیچی

نمیخواستم واسه ثبت نامش منو داداشش و زهرا رفتیم اونجا هم زهرا رو

ثبت نام کردیم هم بعد از سه روز بالاخره خونه مورد نظر رو انتخاب کردیم و

برگشتیم شهر خودمون هر چه سریعتر مراسم عروسی رو برگذار کردیم

ومنو زهرا عازم یه شهر دیگه شدیم تو راه زهرا همش گریه می کرد دلتنگ

خونوادش بود رفتیم اونجا جهیزیه و .. رو اونجا خریدیم من به زهرا گفتم که

خودم جهیزیه میگیرم اونجا خونه رو تکمیل کردیم و به خوبی و خوشی

زندگی می کنیم الان زهرا درسش یه ترمش مونده و یه بچه کوچیک هم

داریم شاید داستان من مثل داستان های دیگه غمگین نبوده باشه اما

داستانمو برای این واسه ارشیا جان فرستادم که بگم تو یه رابطه عاشقانه

مهم علاقه دو طرف هستش اگه دو طرف واقعا همدیگر رو بخوان دیگه ثروت

یا هر چیز دیگه ای جلو دارش نیست ارشیا ممنونم که این وبو ساختی

راستش از توی هر داستانت میشه یه نکته رو برداشت ممنونم از تو ارشیا

جان و تو رویا جان که این وب زیبا رو به ما معرفی کردی

به امید به هم رسیدن تمام عاشق ها خداحافظتون

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 16:25 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
نامه ی پسر عاشق به دختر

نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید.

1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


5- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید


6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه


7- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما


8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع


11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم


13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه


14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر


16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه


17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین


19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه


20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه


21- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 16:22 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
عشق
Image result for ‫عشق‬‎

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 10:06 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
چگونه بفهمیم پسری دختری را دوست دارد
. زبان بدن (یا همان رفتار غیرکلامی) طرف مقابل را بررسی کنید. زبان بدن می‌تواند “حرف‌های بزرگی بگوید”. شما با توجه به زبان بدن می‌توانید درباره احساسات او اطلاعاتی بدست آورید. جالب است بدانید که متخصصان رفتاری بر این باورند که باوجود اینکه دختران در حدود ۵۲ رفتار بدنی برای نشان دادن علاقه خود به پسرها دارند، این تعداد در پسران تنها حدود ۱۰ حرکت رفتاری است. با توجه به نظریه زبان، می‌توانید حدس‌هایی بزنید! اما با همه این‌ها، هنوز هم نیاز به دانستن چیزی که به دنبالش هستید دارید، و به یاد داشته باشید که هر حدس اشتباه می‌تواند منجر به شرمساری شما شود.
  • او زیاد به شما خیره میشود. سعی میکند به شما نزدیک شود.
  • مسیر دست ها، پاها، ساق پا، پا، و … او به سمت شما اشاره دارد، این می‌تواند یکی از نشانه های علاقه مندی باشد که به صورت ناخودآگاه بوجود می‌آید.
  • او شروع به آراستن خود می‌کند. ژاکت مناسب می‌پوشد. کفش هایش را واکس می‌زند. شاید او را موقعی که با دستش موهایش را مرتب می‌کند یا بند کفش‌هایش را می‌بندد ببینید.
  • اگر او شما را دوست داشته باشد، به ندرت ممکن است که به شما پشت کند، اغلب متمایل به شما است.

در رابطه با زبان بدن بیشتر بخوانید.

۲. به تماس‌های چشمی توجه کنید. همانطور که قبلا اشاره شد، پسری که به شما علاقه مند باشد بیشتر به شما نگاه می‌کند حتی گاهی مخفیانه. اگر او خجالتی باشد، ممکن است سعی کند نگاه خود را از شما دور کند، اگر شما نگاه او را کنترل کنید ممکن است به طور ناگهانی سر خود را به اطراف برگرداند. برای آزمایش علاقه، به مدت چهار ثانیه به او خیره شوید، و سپس به جای دیگری نگاه کرده و پس از مدتی دوباره به او نگاه کنید – اگر او ارتباط چشمی را با شما حفظ کرد یا افزایش داد، او به شما علاقه مند است. اگر چشمان او به دهان شما خیره بود، او قطعا علاقه مند است. اگر نگاه او به شما مانند دیگران است یا اینکه تماس چشمی با شما را قطع می‌کند، احتمالا به شما علاقه ندارد.

  • او به شما زل می‌زند و محو شما می‌شود. این نشانه دوست داشتنتان است.
  • مراقب باشید نگاه پسر خجالتی را با یک نگاه معمولی اشتباه نگیرید. پسر خجالتی که شما را دوست دارد، دوباره به شما خیره می‌شود . صبور باشید!
  • اگر شما او را دوست نداشته باشید، تماس چشمی او ناراحت کننده خواهد بود. در این هنگام تماس چشمی را قطع کرده و به مکان دیگری بروید.
  • هر وقت که او به شما نگاه می‌کند لبخندی می‌زند یا اینکه کاری میکند که لحظه ای شما را خندان ببیند، این بدان معنی است که او می‌خواهد در شما حس خوبی ایجاد کند.

۳. به حرف‌هایش گوش کنید. اگر او شما را دوست دارد، او احتمالا می‌خواهد در مورد خودش با شما صحبت کند. بسیاری اوقات، پسرها نیاز دارند تا خود را اثبات کنند، به خصوص اگر شما در مورد یک پسر دیگر با او صحبت کنید. علاقه او را در صحبت‌هایش می‌توانید بیابید.

۴. داشتن رفتار متفاوت از دیگران با شما یکی از نشانه های دوست داشتن شما است. در رفتار او دقت کنید و ببینید آیا ارزش بیشتری به شما می‌دهد یا نه!

۵. منتظر باشید تا علایق ناگهانی او را در مورد چیزهایی که دوست دارید را ببینید. مثلا علاقه به سبک یا گروه خاصی از موسیقی که شما به آن علاقه دارید. یا صحبت درمورد برنامه تلویزیونی مورد علاقه شما و … اینها می‌توانند نشانه هایی باشند که او شما را دوست دارد.

۶. وجود نشانه های دست‌پاچگی را ببینید. رفتارهای غیرعادی، خنده های با استرس، عرق کف دست، کشیدن نفس عمیق، بی‌قراری و … همه می‌توانند نشانه هایی از علاقه او به شما باشند. اینها نشان می‌دهند که او سخت در تلاش است تا با شما ارتباط نزدیکتری برقرار کند.

۷. به دوستانش توجه کنید. اگر آنها از علاقه او به شما مطلع باشند، ممکن است زمانی که شما در اطراف او هستید، او را دست بیاندازند یا به سوی شما اشاره کنند و یا حتی سعی کنند او را پیش شما دوست داشتنی جلوه دهند. این را به یاد داشته باشید که هیچ گاه از دوستان خود برای انتقال پیام یا ابراز محبت به فرد مورد علاقه تان استفاده نکنید. این می‌تواند از شما یک احمق بسازد.

۸. آیا او شما را دنبال کرده و از شما تقلید میکند؟ اگر شما متوجه شدید که او حرکات شما را به طور مکرر کپی می‌کند، احتمال زیاد وجود دارد که او به شما علاقه مند است.

۹. به سخنان کنایه آمیز توجه کنید. سخنانی که برای جلب توجه شما و گاها با شوخ طبعی بیان میشوند میتوانند حاوی نشانه هایی برای دوست داشتن شما باشند.

۱۰. اگر او عضو شبکه های اجتماعی باشد، می‌توانید با دنبال کردنش به احساسات درونی او دست یابید. البته بعضی از افراد بدون هیچ حسی به کسی، عادت به ارسال پست های عاشقانه دارند. همینطور احتمال دارد او به کس دیگری علاقه مند باشد.

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 10:04 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
عشق چیست

عشق به معناى واقعى چیست و کدامین عشق است که اساس و بنیان خانواده با آن مستحکم‏تر مى‏شود.؟

۱ – نیازهاى انسان به طور کلى دو دسته است: نیازهاى مادّى و نیازهاى معنوى. این نیازها، منشأ انگیزه‏ها است و انسان پس از احساس نیازدر پی پاسخ برمی آیدپاسخ به نیازها، زمینه رشد و شکوفایى انسان را فراهم آورده، او را به سوى مرزهاى شکوفایى و کمال رهنمون مى‏شود.
یکى از مهم‏ترین نیازهاى انسان، دستیابى به کمالات انسانى و درنتیجه، رسیدن به کمال مطلق است. همه تلاش و کوشش‏ها و بى‏قرارى‏هاى انسان، براى رسیدن به این نقطه اوج است و تا این وصال تحقق نیابد، فریاد نیاز انسان خاموش نمى‏شود. بنابراین، اگر انسان دریابد چیزى یا کسى نیاز کمال طلبى‏اش را ارضا مى‏کند یا وسیله دستیابى به آن حقیقت مطلق است، آن را دوست مى‏دارد و بدان عشق مى‏ورزد؛ از این رو، محبت و عشق حالتى است که در دل یک موجود ذى شعور نسبت به چیزى که با وجود و تمایلات و نیازهایش تناسب دارد، پدید مى‏آید. جاذبه‏هاى ادراکى همانند جاذبه‏هاى غیر ادراکى است؛ یعنى همان گونه که در موجودات مادّىِ فاقد شعور، نیروى جذب و انجذاب وجود دارد و آهن‏ربا آهن را جذب مى‏کند، در موجودات ذى شعور نیز جذب و انجذاب وجود دارد؛ امّا جذب و انجذاب در موجودات ذى شعور، آگاهانه است و عنصر شناخت در آن نقشى مهم دارد. به همین دلیل جذب و انجداب در موجودات ذى شعور را جاذبه ادراکى مى‏گویند؛ یعنى حقیقت این جاذبه را شناخت تشکیل مى‏دهد؛ به عبارت دیگر، محبت و عشق ورزیدن معلول شناخت است. ممکن است بپرسید ملاک این جذب و انجذاب و محبت و عشق ورزیدن چیست؟ ملاک آن، سازگارى‏اى است که آن موجود با محب و عاشق دارد. انسان به چیزى محبت مى‏ورزد که سازگارى آن را با وجود و نیازهاى خود دریافته باشد. البتّه هر چه عنصر شناخت در این میان کم رنگ باشد، به همان میزان، ممکن است انسان دچار خطا شود و در تعیین مصداق محبوب و معشوقِ خود به بیراهه رود.

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 10:01 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
عشق یعنیییییییییییییییییییییییی
دقایقی در زندگی هستند
که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود
که میخواهی اورا از رؤیاهایت بیرون بکشی
و در دنیای واقعی بغلش کنی

وقـتی تــــــو بـا مـنی ...

تـرافیـــک میتــونه زیبــاترین مکــــــث عالـم باشــه

خيلی سخته عاشق
کسی باشی که روحشم
خبر نداشته باشه
اما خيلی شيرينه که
يواشکی عاشقانه
نگاهش کنی
و توی دلت بگی
خیلی دوستت دارم ...!!!
کاش میدونستی............؟؟؟؟

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست
دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست،
اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!



تو رگ شوخی ات با دیگران گُل می کند
و من رگ غیرتم باد !
عجب
نمی دانستم رگها هم قدرت انتخاب دارند . . . !

[ دوشنبه 7 دی 1394 ] [ 9:58 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
همه چی در مورد عشق

همه ما دوست داشتن را تجربه کرده ایم. والدین، برادر و خواهر، دوستان و حتی حیوانات خانگیمان را دوست داشته ایم. اما دوست داشتن عاشقانه کمی تفاوت دارد. عشق حسی عمیق و جدید است که با انواع دیگر دوست داشتن فرق دارد.

چرا عاشق میشویم؟

عشق ورزیدن و مورد عشق قرار گرفتن به زندگی ما غنا میبخشد. آدمها وقتی به دیگران احساس نزدیکی کنند، شادتر و حتی سالمتر خواهند بود. عشق کمک میکند احساس کنیم مهم هستیم، درکمان میکنند و احساس امنیت کینم.

اما هر نوع عشق حس خاص خود را دارد. حس عشقی که برای والدینمان احساس میکنیم با آنچه برای برادر کوچکمان یا دوست صمیمیمان داریم فرق میکند. و دوست داشتنی که در روابط عاشقانه تجربه میکنیم خود نوع بسیار خاصی از عشق است.

توانایی ما برای حس کردن عشق از دوران نوجوانی آغاز میشود. نوجوانان همه جهان حس عاشقانه مجذوبیت را احساس میکنند. حتی در فرهنگهایی که به افراد اجازه ابراز اینگونه احساسات داده نمیشود، باز هم این احساسات وجود دارند. ایجاد احساسات عاشقانه و جذبه جنسی به دیگران بخشی طبیعی از بلوغ است. این احساسات جدید میتوانند بسیار هیجان انگیز یا حتی در ابتدا گیج کننده باشند.

ترکیبات جادویی روابط عاشقانه

عشق آنقدر احساس انسانی قدرتمندی است که دانشمندان مداوماً درحال تحقیق و بررسی روی آن هستند. آنها دریافته اند که عشق سه خصوصیت اصلی دارد:

1. مجذوبیت بخش شیمی عشق است. درواقع همان علاقه فیزیکی--حتی جنسی--است که دو طرف را به سمت هم میکشاند. مجذوبیت مسئول میل ما به بوسیدن و در آغوش گرفتن فردی است که به او عشق میورزیم. دقیقاً به همان دلیل است که وقتی آن فرد به ما نزدیک است مضطرب میشویم و دست و پایمان را گم میکنیم.

2. نزدیکی پیوندی است که وقتی ایجاد میشود که افکار و احساساتی که با هیچکس در میان نمیگذاریم را به آن فرد بروز میدهیم. وقتی این حس نزدیکی را داشته باشید، احساس حمایت، امنیت و درک شدن میکنید. اعتماد بخش مهمی از آن است.

3. تعهد قول و وعدهای است که طبق آن باید در پستی و بلندیهای رابطه به طرف مقابل خود وفادار بمانیم.

این سه ویژگی عشق میتوانند برای شکل گیری انواع مختلف رابطه با هم ترکیب شوند. مثلاً نزدیکی بدون مجذوبیت نوع دوست داشتنی است که با دوست صمیمیمان داریم. مسائل مهم زندگی و رازهایمان را با آنها درمیان میگذاریم، از آنها حمایت میکنیم و آنها هم پشتمان هستند. اما عاشقانه مجذوب آنها نیستیم.

مجذوبیت بدون نزدیکی مثل یک هوس زودگذر است. شما نسبت به یک نفر احساس جذبه جسمی میکنید اما به اندازه کافی او را خوب نمیشناسید تا با او احساس نزدیکی کرده و بتوانید تجربیات شخصی زندگیتان را با او درمیان بگذارید.

دوست داشتن عاشقانه زمانی است که مجذوبیت و نزدیکی با هم باشند. بسیاری از روابط اول با مجذوبیت شروع میشوند (عشق در نگاه اول) و بعد منجر به نزدیکی میشود. در بسیاری از موارد هم نزدیکی در یک رابطه دوستی به مجذوبیت کشیده میشود و دو طرف متوجه میشوند که چیزی که بینشان از بیش از یک دوست داشتن ساده است.

برای کسانیکه برای بار اول عاشق میشوند، تمایز قائل شدن بین این حس قوی جدید از مجذوبیت ظاهری و نزدیکی عمیقتری که در عشق اتفاق میافتد، بسیار سخت است.

عشقی ماندگار یا هوسی سرگرم کننده؟

سومین مولفه یک رابطه عاشقانه، یعنی تعهد، این است که تصمیم بگیرید -- باوجود هر تغییر و مشکل که زندگی پدید می آورد-- در آینده بعنوان یک زوج کنار هم بمانید.

گاهی اوقات زوجهایی که در دوران دبیرستان عاشق هم میشوند، روابطی متهد ایجاد میکنند که ماندگار میشود. اما بسیاری از روابط هم دوام نمی آورند. اما به این دلیل نیست که نوجوانان قادر به دوست داشتن عمیق نیستند.

در دوران نوجوانی روابط کوتاهتر هستند و دلیل آن این است که نوجوانان به دنبال تجربیات بیشتر و مختلف هستند. همه اینها بخشی از کشف خودمان، ارزشمان و اینکه از زندگی چه میخواهیم است.

دلیل دیگری که در نوجوانی روابط کوتاهتر است این است که هرچه بزرگتر میشویم، آنچه از روابط میخواهیم تغییر میکند. در نوجوانی--مخصوصاً برای پسرها--روابط فقط مجذوبیت ظاهری هستند. اما وقتی به ۲۰ سالگی میرسند، خصوصیات درونی فرد هم اهمیت پیدا میکنند. برای دختران نوجوان نزدیکی اهمیت بیشتری دارد--هرچند از جذابیت ظاهری هم بدشان نمیاید!

در نوجوانی، روابط بیشتر برای سرگرمی هستند. دوستیهای دختر و پسر در این سن بیشتر برای بیرون رفتن با همدیگر و تفریح کردن است. یکی دیگر از دلایل آن هم این است که چون بقیه دوستانتان کسی را دارند، شما هم باید دوستی داشته باشید تا بتوانید در جمعهای آنها شرکت کنید.

در اواخر نوجوانی جنبه سرگرمی این روابط کمتر شده و نزدیک شدن با هم و تکیه کردن به هم اهمیت بیشتری پیدا میکند. دخترها و پسرها وقتی به ۲۰ سالگی میرسند، پشتیبانی، نزدیکی و ارتباط و همچنین عشق برایشان ارزشمند میشوند. این زمانی است که افراد شروع به پیدا کردن کسی میکنند که بتوانند همیشه در کنارش بمانند.

یک رابطه خوب چطور ساخته میشود؟

وقتی افراد برای اولین بار عاشق شدن را تجربه میکنند، معمولاً با مجذوبیت شروع میشود. احساسات جنسی هم میتوانند بخشی از این مجذوبیت باشند. افراد در این مرحله درمورد یک عشق جدید رویاپردازی میکنند و موقع گوش دادن به آهنگهای مختلف یاد فرد موردنظر خود میافتند.

مطمئناً حس عشق را دارد اما این عشق نیست. هنوز وقت برای تبدیل شدن به نزدیکی که برای عشق لازم است را نداشته است. چون حس مجذوبیت و علاقه جنسی احساساتی جدید است، جای تعحب نیست که آن را با عشق اشتباه بگیریم. همه آنها بسیار شدید و هیجان انگیز هستند و درک آنها دشوار است.

شدت احمقانه دوران شور و مجذوبیت بعد از مدتی کمرنگتر میشود. مثل این میماند که همه انرژیتان را برای بردن یک مسابقه به کار گیرید، این نوع شور و احساسات تند بسیار هیجان انگیز است اما زیادتر از آن است که بتوان برای همیشه آن را نگه داشت. اگر دوست دارید رابطهای دوام بیاورد، اینجاست که نزدیکی وارد جریان میشود. شدت پرشور زودهنگام کمرنگ شده و پیوندی محبت آمیز جای آن را میگیرد.

چند راه تزدیک شدن آدمها به همدیگر:

• یاد بگیرید بدهید و بگیرید. یک رابطه سالم درمورد هر دو نفر است، نه اینکه یک طرف چقدر میتواند از آن دیگری بگیرد (یا به او بدهد).

• احساسات آشکار. یک رابطه خوب و حمایت کننده به افراد امکان میدهد جزئیات خودشان را با هم در میان بگذارند--چیزهایی که دوست دارند و چیزهایی که دوست ندارند، نگرانیها، آرزوها، لحظاتی که به آن افتخار میکنند، ناامنی ها، ترسها و ضعفهایشان.

• گوش دادن و حمایت کردن. وقتی دو نفر همدیگر را دوست دارند، وقتی طرفمقابل احساس ترس یا عدم امنیت میکند، از او حمایت و پشتیبانی میکنند. آنها هیچوقت، حتی وقتی با آنها مخالفت میکند، طرفمقابلشان را تحقیر نکرده و اذیت نمیکنند.

دادن، گرفتن، آشکار کردن و حمایت کردن یک روند دوطرفه است: یک نفر جزئیاتی از خود را مطرح میکند، دیگری چیز دیگری را درمیان میگذارد و بعد فرد اول برای بیشتر درمیان گذاشتن جزئیات مربوط به خود احساس امنیت بیشتری میکند. به این ترتیب، اعتماد و حمایت دوطرفه کمکم در رابطه ایجاد میشود و هر طرف میداند که وقتی اوضاع زندگی سخت شود، طرف مقابلش کنارش خواهد بود. هر دو طرف برای آنچه که هستند احساس پذیرفته شدن کرده و حس میکنند کسی دوستشان دارد.

شور و مجذوبیتی که زوج در ابتدای رابطه حس میکنند گم نشده است. فقط کمی فرق کرده است. در روابط بادوام و سالم، زوجها احساس میکنند که آن شور و هیجان هرازگاهی میآید و میرود اما نزدیکی بینشان همیشه برقرار است.

اما گاهی اوقات یک زوج نزدیکی خود را از دست میدهد. برای بزرگسالها رابطه گاهی تبدیل به چیزی میشود که متخصصین آن را «عشق توخالی» مینامند. این یعنی نزدیکی و مجذوبیتی که یک روز احساس میکردند از بین رفته است و دو طرف فقط به خاطر حس تعهد کنار هم مانده اند. اما این مشکل معمولاً برای نوجوانان پیش نمی آید و روابط آنها معمولاً به دلایل دیگر بر هم میخورد.

چرا روابط برهم میخورند؟

عشق چیزی بسیار حساس و ظریف است. برای دوام نیاز به مراقبت و توجه دارد. روابط هم درست مثل دوستیها، اگر وقت و توجه کافی در اختیار آن قرار داده نشود، ممکن است با شکست روبه رو شوند. این یکی از دلایلی است که باعث بر هم خوردن رابطه بعضی زوجها میشود--ممکن است یک طرف شدیداً سرگرم مدرسه، کارهای فوق برنامه یا کار باشد و وقت کمتری برای رابطه بگذارد. یا وقتی دبیرستان تمام میشود و هر کدام از طرفین به یک دانشگاه میروند که از هم فاصله دارد، رابطه آنها بر هم میخورد.

برای بعضی از زوجهای نوجوان هم با تغییر مسائلی که برای هر طرف مهم است، رابطه دستخوش نابودی میشود. یا وقتی هر طرف یک چیز متفاوتی از رابطه انتظار دارد. گاهی وقتها هر دو طرف میفهمند که رابطه شان به آخر رسیده است و گاهی فقط یکی از طرفین به این نتیجه میرسد و دیگری هنوز به ادامه رابطه تمایل دارد.

بگذرید

از دست رفتن عشق برای هر کسی میتواند دردناک باشد. اما اگر اولین عشق واقعیتان است و رابطه قبل از اینکه خودتان بخواهید برهم خورده است، احساس فقدان غیرقابل تحمل خواهد شد. درست مثل حس شور و هیجان اولیه رابطه، تازگی و خامی فقدان و حسرت هم بسیار شدید خواهد بود. به همین دلیل است که میگویند فلانی دلش شکسته است.

وقتی رابطه ای تمام میشود، افراد به حمایت واقعی نیاز دارند. از دست دادن اولین عشق معمولاً چیزی نیست که آمادگی احساسی روبه رو شدن با آن را داشته باشیم. داشتن دوستان نزدیک و اعضای خانواده برای تکیه کردن خیلی خوب است. متاسفانه خیلی ها--معمولاً بزرگسالها--از جوانان توقع دارند که خیلی زود فراموش کرده و به روال عادی زندگی خود برگردند. اگر قلبتان شکسته است، کسی را پیدا کنید که بتوانید با او حرف بزنید، کسی که دردی که میکشید را بتواند خوب درک کند.

به نظر غیرقابل باور است که وقتی قلبتان شکسته است بتوانید روزی بهتر شوید. اما به تدریج از شدت این احساسات کاسته میشود. و در آخر افراد به سراغ روابط و تجربیات دیگر میروند.

روابط--چه دو هفته طول بکشند، چه دو ماه، چه دو سال و چه تا پایان عمر--همه فرصتهایی برای تجربه عشق در سطحهای متفاوت هستند. ما یاد میگیریم چطور عشق بورزیم و چطور درمقابل آن عشق دریافت کنیم.

عشق فرصتی برای کشف خودمان در اختیارمان قرار میدهد. چیزهایی درمورد خودمان که دوست داریم را یاد میگیریم، چیزهایی که دوست داریم تغییر دهیم و خصوصیات و ارزشهایی که در فرد مقابل به دنبال آن هستیم.

روابط عاشقانه به ما احترام گذاشتن به خود و همچنین به دیگران را یاد میدهد. عشق یکی از کامل کننده ترین چیزهایی است که در زندگی داریم.اگر هنوز برایتان اتفاق نیفتاده، نگران نباشید، وقت زیاد دارید. مطمئن باشید که فرد مناسب شما ارزش صبر کردن را دارد.

[ يکشنبه 6 دی 1394 ] [ 9:22 ] [ محمدامیدوار ] [ ]
LastPosts
Links
Other
IS
سلام دوستان گلم به وبم خوش اومدین با تبادل لینک موافقم نظر یادتون نره

ابزار اینستا گرام

تیک ابزارابزار اینستا گرام برای وبلاگ

دریافت کد رتبه جهانی سایت و وبلاگ

الکسا

موزیک پلیر